خداوندا استوارترین پیمان را با تو دارم. تویی که خود ِخود ِ زیباییِ مطلقی، تویی که خود ِکمالی، تو که خود ِ معرفتی، و مهر ِعالم تابی. من همه توام و سراپا پاکباز ِ تو. من را از دون و ددی رها ساز و به معراجِ همه ی حضورت ببر. پیمان ِ من با تو ناگسستنی ست، بمانند پیمان ِ اسطوره ای عشقی جاوید که هیچ فرجامی جزء لقای معشوق جستجو نمی کند. توانایم ساز تا باشم اما عاشق و شیدا، و با و برای پاکترینها و زیباترین هایت. رهایم ساز از همه ی زشتی ها و از همه ی غیر تو. توانایم ساز تا که نشانی باشم از تو برای جانهای رخوت زده، و لایق خاصان و پاکترینهایت گردانم.
جانم ده، زیبایم ساز، هستیم ده ای مهربانترین
با تو پیوند و پیمانیست مرا که تا عمق بی نهایتِ وجودم ریشه دوانده
پیمانی از جنسِ جوهره یِ وجود
پیمانی از جنسِ یقینِ مستتّر ِ
پیمانی از جنسِ کاواکِ رهایی و نور و رستگاری
پیمانی به مثابه چکیده یِ تاریخ
پیمانی ناگسستنی، نامیرا، و احیاگر
ای در من و از من جدا
ای با من و در من هویدا
تو مرگم را سهل می سازی و روحم را استوار
تو که مانند بوسه ی ِ پری رویان دلربایی
تو که من را از منیّت تهی می سازی
تو که خودِ خودِ بودن هستی
تو که بی مانند و توصیف ناپذیری
تو که خودِ زیباییِ مطلقی
تو که نوری، تو که پرییای، تو که عِطری
ای خودِ پاکی
با من بمان چو معشوقه ی ازلی و ابدی من
تا که با بوسه ای از تو به تو پیوندم
بوسه ای به درازای عمرم که دمیست
لمحه ای در بی کرانه ی با تو بودنی جاوید
من با تو به پیشباز مرگ می آیم ای مهربانترین یار
در سودای گمشده ای، نداشته ای، در افسون زیبائیت، حیرانم
من در این سرمای جانفرسا، انزوا را و تنهایی هایم را نیک می شمارم
از هستی و گیتی تو را آرزو دارم، ادراک و ادراک و ادراک
ای زیبایی مطلق، ای نظرباز، ای بی همتای نازنین
در انزوا و خلوت خود دوستت می دارم
تو که بر حیرتم می افزایی، تو که تسخیرم می کنی
تو که سراسر جان بخشی
تو که با داشتنت مرگ نیز شیرین می شود
در برم آ تا در برت گیرم ای مهربان یار
ای معشوقه ی افسانه ای ام، ای ادراک ناب
من عطشان تو ام، من سودایی جادوی ات هستم
مرهمی باش بر زخمم
یارایم باش تا لحظه ی جاوید مرگ
ای دلبرباترین معشوق، مرا در برگیر
مرا معوا باش
با زیبایی هات، با فریبائت
مرا در بر گیر و بی نیازم ساز
با بوسه ای مرا به آسمانها بردی
تو معشوقه ی آسمانی ام بودی
و بمانند معشوقه ی زمینی ام مرا از خود ربودی
جاویدم ساز در یگانگی ات
در هستی ـ بوسه ی مرگبارت
در عطر روح فزایی ـ پاکی ـ بودنت
در سخاوت ـ در بر گرفتنت
زمین و آسمانم را یکتا ساز بمانند
حضورت ای دلبرترین یار
ای بی همتای ـ بی مثال
مرا دربر گیر و تسخیرم گردان
بی تو نخواهم زیست
ای خود خود یقین، ای خود ایمان
ای خود ـ بودن
یارم باش با بودنت
با در آغوش کشیدنت
از عالم شیدایی و ستر و عفاف ملکوت
یک نفس رایحه ی بهشتی ـ پاک رسیدم
مست از مهر و آن می ِ الست و زیبا رخ جانان
در بادیه و دیر خراباتیان هر سو بدویدم
تو محتسب من شدی و من طالب رویت
از هر دو جهان غافل و از کون و مکان آسان ببریدم
جان در کف و معشوق الستم امروز بکامست
زان رو که فطرت پاک و عطر پاکی های تو رسیدم
چرخ چرخ چرخ
آزاد و رها باش ای پسر آفتاب
بتاب برخاکیان و در انزوای خود تنها باش، هرچند دور و هر چند در التهاب
اما باش و باش و باش
می خواندم، نجوای غریبانه ی حق
می خواندم نوای ''حسین منی و انا من حسین''
کنار علقمه شد غوغا حرم ديگر ندارد سقا
حسین جانم حسین حسین جان، حسین جانم حسین حسین جان
''خداوندا حسین وار بخوان مرا در پناه امن ابدیتت''

یار من، ای بیقرار ِ بی قرار
نیک بنگر تا بیابی هوشدار
از پس هر خوب رویی آینه دار
آن رحیل و خوش رایحه ات را یاد دار
ای کمان ابروی ِ جانی، ای گل عذار
زندگی بی تو ندارد آرام و قرار
ای همه یادآور ِ آن یار و نگار
پرنیانی، دلبری سیمین عذار
با تو چون گویم از این حال نذار
بی تو تبدارست تمام روزگار
بس سرها که رفتس پای دار
گوییا مهر رفتس از این شهر و دیار
پس کجا باشد خاطره ی دیدار یار
پارسایان را چون شد آخر اینگونه کار؟
یاد ِ یار از پی دیدار آن مشکین نگار
چرا اینگونه نافرجامیست پایان کار؟
خدایا روزگار تیره و تاریست. ای آمرزنده مهربان نظری هم به ما بگردان. سخت بیمناکنم از قابیلیان. من را در ردیف آنان قرار مده، حتی اگر مرگ را بر من محق دانستی. دوست دارم همیشه سبک بار باشم و آزاده و تنها دل در رسن تو و نیک سیرتانت بسپارم. ای رحمان ای قادر ای رحیم.
سرشار از بودن باش و گریزان از بدی و نیستی و زشتی و کژی. آرامم و آرام و آرام و در من خواست و خواهشی از نیکیها جاریست. تواناییم ساز برای نیکی کردن به خوبانت. در من آرامشی ست بی منتها و تکیه گاهست استوار با نگاه تو و حضورت در قلب و جانم. در قلب و جانم که هیچ نیست جز خواهش و فریاد نیک سرشتی و نهاد مانایی و جاودانگی ِ زیبای. هیچ چیز آرامش بخش تر از سبک باری و سبک بالی و بی ریایی نیست. خداوندا زیباییم ساز و از زیبایی هایت بر من ببخش. خداوندا بی نیازم از هر چه غیر تو ست و از هر چه که جز نیکی و نکویست. خداوندا امروز قلبی آرام دارم چرا که سبک بارم. آرامشی ست در من که گویی نشان جاودانگی حضورت است در گوش زمان. خداوندا من را با قابیلیانت همنشین مگردان. بیمناکم که بدی و بدخویی و زشتی و نازیبایی در من رخنه کند و جانم بستاند. خداوندا امروز که جز آرامش در جانم نیست شیفته و عاشق زیبایی هایت هستم ای مهربان ترین مهربانان زیباترینم را، آرامش قلب و جانم را از تو می خواهم. من را از رخوت و بدی و زشتی دور بگران و تواناییم ساز با نگاه و نظرت.
به دیده سر نیز هیچ آشنا حقیقت بین نباشد
آنجا که رند و نظرباز و شاه و شاهد و زاهد
گدایان دولت نسیم سحرند!، کار چنین نباشد
بارقه ایست عمر و آن فهم ناب کندش
که در این بازار هر روزه، آلوده مکر زمین نباشد
آن طریقت که بجز حیرت و شیدایی نیست
طلبش جز به براعت ز همه دون دنی نباشد
رهرو آنست که رهیدست و رهایی جوید
ور نه در این بند همه هیچند و رهی نباشد
می سازد جهان ز کرده ها و ناپخته پندارها
سیاه روزگاری که هیچش زان بی گزند نباشد
هموست در نخستین پله از این طریقت و صراط
که جز نیک خویی و صراحت و صداقت در او نباشد
هوشدار و زنهار کانچه آیینه دل دادندش نام
تا نباشد سیمین، شایسته نقش دلبری نباشد
وان زمان دل در آیینه داری اهل یقین بدارد جای
که هیچش ز بدی نیست و جز ز وفا نباشد
گاه شاید از یک جرم ِ بی گناه باید گذشت
تا سیه کار جفا پیشه بری ز صد جرم نباشد
آنروز که نیک دانستی تو این نکته ای اهل خرد
فردا برای دلبری و دلداده گی شاید دیر نباشد
وین مرحله شیرین و دلربا نشود ممکن تورا
تا پیشین مرحله صعب و دشوارت پایان نباشد
...
ای نغز گوی ِنکته دان بشنو تو این پیغام جان
عیب پوش باش و غیب دان تا مر تو را گویم از ان
هستار این گنجینه دل، هستش هزاران رازها
هیچش نباشد آرزو جز پاس داشت ِ نیکدلان
آن دل را گویند نکو، کو پاک و آرمانی بود
کو را نباشد ذره ای از دیر ظلمانی نشان
آنها که در سود ِ جهان صد جور و بد نامی کنند
آنها ندانند هیچ ز دل، باشند مشتری ِ هر دکان
ای نیک بین نیک دان، دانی بداند غیبها
هم او که باشد بهره ای از لطف آن جانان ِ جان
من عاصی ِ مستسقی ام، عطشان ز جام و ساقی ام
تو مهربانی و زمین، زین جور ظلمانی، در فغان
افتان و خیزان می روم هر جا چو حیران می روم
تو شمع بودی یا که شمس، اما بدیدی پشت آن؟!
آن پشتها سری نبود بس هرزگی و هرزه بود
پس چون بدیدی ای تو شمس، زین مرده ها از جان نشان؟!
جان را همو باشد نشان کو مدهوش و جانی بود
هم پاک و هم سرمست بود و هم دل فدای آرمان
آنها که در سودای دل کوه ها منقش می کنند
باید بدانی چون چرا باشند اسیر و نیم جان
جان را شناس و جان ببخش گر نکته دانی، نیک دان
من زخمی و آواره است تو ز آفتاب گویا نشان
بر پست تاب تا تاب آورد، گر هستی داند از گمان
بر هست تاب تا بار آورد، از هر چه خوبی ست نشان
تو آفتابی بی یقین، من شمع باشم بعد از این
هستارها پروانه ها، بر گرد ِ پاک ِ جان فشان
گل های عاشق جامه در، از هجر ِ سوزان ِ نهان
ای عاشقان ِ سینه چاک، ای پاکبازان ِ در گداز
حالی بیایید بنگرید، بس شــور و غــوغـاست این میان
آن مرغکان مست بین، دیوانه و آواز خوان
زین قافله، پستان ِ پست، بیگانه از هر آن و جان
من عاشق شیداییم، هم پاکی و شایایی ام
بر من بتاب تا جــــانـی شـوم، از جان جانانم نشان
ای نور، ای هست بخش، ای زرینه فام ِ بی کران
بادا که باشد زین لمحه حال، هر جان جانی بی خزان
....
آن: به معنی نشانه
من عطر و پاکی و ایمان حقیقی را آرزو کرده ام سالها و سالها. ایمان بدور از نخوت و تعصب و جهل. ایمان سرشار از صداقت و مهر و رفعت.
شاید اگر مجالش باشد بار دیگر نوشتن را از سر گرفتم اگر مجالی در میان این همه استعصال و بیهوده دویدن ها باشد.
همه ی زندگی من در اینجا اینست: درنگی و لحظه ای و دمی نگاه کردن در چشمان کودک یا که پیر و یا جوان عابری. تمام ترنم زندگی من این است. در سرزمینی که عشق به بلندای ِبی ارج لب گیری پرشور دو نوباوه ست. سرزمینی که زمانی محد فلسفه و دانش بوده است. سرزمینی که روزی برتارک رشنالیزم و سوسیالیسم قرار داشته و امروز آنچه می بینی تماما روحهایی رنجور و تنها و افسرده است. سرزمینی که از کانت و شوپتهاور تنها کالبد باوری ای مفرط میراث توده باقی داشته. اینجا مجالی برای رویا و روخ نمونی مفهومی ورای چهارچوب عقل گرایی مفرط نیست. سرزمینی که عقل گرای اش به عقل زدگی گراییده و ارواحی سرد و افسرده و عقل گزیده. سرزمینی بی هیچ رویا و ایده آلی و فرسنگها دور از عشق و شیدایی و نیز رسته گی ِ در سایه این امر ژرف ِ ایده گرای ِ محال اندیشنده ی ایده آل خواه. سرزمین ِ برهنگی ِ ارواح ِ نا بینا و تشنه ی اندیشنده گی ِ تام و خیال. من اینجا بادقت در چشمان عابران می نگرم و تلخند چهرم را که از روح و قلب مجروحم پرده بر می دارد با آنها تقسیم می کنم.
تسلیم تسلایم می دهد. تسلیم و فقط تسلیم. رهایی و کنده شدن و پرگشودن. توانم ده ای نور.
دلم روشن است اما ...

درج مطلبی عمیق و شایسته از وبلاگ حنظلی و دوست و استاد گرامیم ژکان
از وبلاگ حنظلی:
پیش نویس: در عالم خدا، هیچ چیز صعب تر از تحمل مُحال نیست. مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده، یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند. هیچ توانی آنرا تحمل کردن؟ ممکن نیست. و اگر آنرا نخوانده باشی، تو را تفاوت نکند – اگر خواهی کژ خواند و اگر راست، چون تو کژ از راست تمیز نکرده ای ( مقالات مولانا – فیه ما فیه)
قضاوت دیگری را، در گاههایی که بلند است و جدی، در گاههایی که گزنده است و نشانه رونده، در گاههایی که پرسشگر است و ویران کننده شماتت می کنند. توجیهات بسیار مشابه اند: انسان بزرگوار کسی است که قضاوت نکند، کسی است که دیگران را آنطور که هستند بپذیرد، زیرا که صحبت همه از تفاوت است و هیچ ایده ای بر ایده دیگر برتری ندارد. که درست و غلط، زیبنده و نازیبنده، سطحی و غیرسطحی، اصیل و قلابی، شگرف و محقر، همه نسبی اند.که انسانها آزادند و باید به این آزادی احترام گذاشت چراکه همه ما به دنبال دموکراسی هستیم و آزاد اندیشی.
قضاوت نکردن این مدعیان آزاد اندیشی و نسبی گرایی اما آیا حاصل پختگی این ایده است؟ حاصل مشاهده کردن و دریافتن تفاوتها و آنگاه کام برگرفتن به حکم اینکه انسانها تنها متفاوتند؟و یا حاصل کاهلی نگاه پرسشگر است؟ حاصل کژی و بی بضاعتی سنجه هایی که همه چیز را یکسان می سنجند و عقیم از طرح تردیدی که پرسش از چرایی می کند، به سهولت و ایمنی خنثی بودن و سهل انگاشتن پناه می برد، به تصویر اغواکننده انسان ِ متمدنی که پذیرا است و کسی را نمی رنجاند، و به همه چیز به دیده احترام می نگرد. اما حتی این انسانهای متمدن ِ پذیرا هم در بزنگاههایی عنان از کف می دهند، و این سوال در تمنای پاسخ می ماند که آیا پیشتر هم می دیدند و دم در می کشیدند؟ و یا اینک که شکافها اینقدر عمیق شده اند و سهل برای دیده شدن، و تفاوت ها دایره اعتقاد و باورهای مقدسشان را به آشوب می کشند، دیگر گاه گاهِ خاموش نشستن نیست که اینک جهادی بزرگ در راه است؟!
قضاوت کردن برای من به نوعی متهورانه است، چراکه در جریان قضاوت، اندیشه قضاوت کننده هم از گزند گی و پویایی مصون نمی ماند. به چالش کشیدن نگرشی بدون به چالش کشیده شدن قضاوت کننده ممکن نیست (مگر آنکه غرولند کردنهای خاله زنکی و دخترانه را هم در زمره قضاوت کردن جمع بزنیم). البته این پویایی و گزندگی شاید تنومندی این را ندارد که اندیشه قضاوت کننده را همچون برسازه ی ِگفتگویی دو سویه آبستن کند، و گرچه قضاوت کننده در مقام تبیین، به قول لکان نسبت به حقیقت میل پنهان خویش ناآگاه است، اما فی الواقع این فقدان شناخت که برسازنده سوژه است به نوعی به بازشناخت و نقد درونی ایده قضاوت منتهی می شود.
از وبلاگ ژکان:
حرمتگذاری و تبعید ِدیگری (دربارهی خشونت ِتأیید)
«... در صورتی که بورژوازی نسبت به همهچیز از خود رواداری نشان میدهد: آدمها را همانطور که هستند دوست دارد، چراکه از چیزی که ممکن است بدان تبدیل شوند متنفر است.» - آدورنو/اخلاق ِصغیر
- در پس ِپاسداشت ِاین ایدهی اخلاق ِنسبینگرانه که احترام ِهرکس بنا به خوشداشتهایی که دارد واجب است، تخم ِبُغضی ددمنشانه خوشنشینی میکند؛ بغضی که برخلاف ِنقاب ِمهرورزانهای که پساش پنهان شده، امکان ِوجود ِهر نوع پاسداری از ایدهی فردیت را از بُن میکَند و فردگرایی ِشنیعاش راه را بر زایش ِهر رابطهی راستین ِانسانی میبندد: نوعدوستی بهمثابهی تقلیل ِفردیت به آن گونهی حیوانیای که ما، خود همچون هموندی از آن گونهی خاص، به حرمتنهادن بدان محکوم ایم! الزامآوربودن ِاین حرمتداری نیرو از ترس ِوانهادهگی و تبعید از انبوههی گونه میگیرد؛ ترسی که به برجستهترین شکل ِممکن دقیقههای ِزندهگی ِهرروزه – از آدابمندی ِدستوپاشکسته در حفظ ِنهاد ِفایدهنگر ِخانواده گرفته تا اسلوب ِاخلاقیات ِمزدورانهی کار – را تزکیه و نبض ِیک زندهگی ِخوب و نوعدوستانه را معنا میکند. بغضی که در این ترس نهفته، در آن لحظاتی از باش ِنادر (و دردناک ِ) خودآگاهی بیمعنایی ِخود را اثبات میکند که فرد با دریافت ِوضعیتاش بهعنوان ِپارهی بیارزش (و البته محترمی) از جامعهی یکدستشده به ناتوانی ِغاییاش در دستیابی به قلمروی ِ"برای-خود-هستن" (قلمروی ِفردیت ِدیگریدار) {و در پی ِآن به امکانناپذیری ِرابطه} پی میبرد و میرنجد. حکم ِنهایی ِاخلاق ِنسبینگرانه، تبعید ِگریزناپذیر ِفرد به خلأیی پُر از احترام و بی-ارزشیست که در آن میتوان بهآسودهگی از غرقهگی در کیف ِخودفریبی، از نفس کشیدن لذت برد و معصومانه مُرد. این خلأ، بهدرستی و بنا به منطقی مونادولوژیک، کانون ِحضور در عرصهی اجتماع نام میگیرد – عرصهای که با طرد ِتفاوت و تقبیح ِنقد، با تخریب ِجایگاهی که در آن فردیت و دیگربودهگی شکل میگیرند، مثال ِهیچستان ِتمامعیاری است که خندانترین سیما در آن همان مأیوسترین است. اجتماع، حوزهی کنش براساس ِاحترام ِمتقابل تعریف میشود: حوزهای آرام و البته سرد که غیاب ِمواجهه و برهمکنش در آن به نهبود ِدرگیری ترجمه میشود. اعتبار ِاین ایده خاسته از همسایهگی ِفرخجستهی دو اصل ِانسانشناسانهی هابز (تنبلی و خودمحروی) است. بهترین و سادهترین راه برای برنهادن ِاخلاقیاتی که بتوان در آن احترام به دیگری را دستیافتنیترین نمود ِاخلاقمداری تعریف کرد، تقلیل ِاحترام بر مبنای رابطهی دوسویه و گفتوگویی به رواداری تا حد مرگ ِفردیت ِخود و دیگری است. هیچچیز سادهتر از محترم بودن از سر ِاین نوع وفاداری نیست؛ چه که این نوع از نا-رابطه از تمام ِحاشیههایی که رابطهی انسانی را به امری ضرور و احترام را به فضیلتی بایسته معنا میکند تهی گشته – همان حاشیههایی که درنگ و آبدیدهشدن در رنج ِحضورشان را میتوان عیارسنج ِاصالت ِرابطه گرفت؛ حاشیههایی که البته سطح ِصورتی و مزخرف ِروابط ِمدارا-مدار را میتراشند و پوچی ِانسانیشان را فاش میسازند. احترام، هنگامی که بایستهگی ِخود را برپایهی نوعدوستی ِنسبیگرایانه معنا میکند، چیزی نیست جز ضرورتی راهبردی برای حفظ ِروابط؛ روابطی که دیگری را بهعنوان ِپیکرهای بیرنگوبو و بیسخن یکسره از دایرهی کنکاش دور میاندازند، و اینسان او را بهعنوان موجودی بیضرر و دوستداشتنی و البته بیجان در برابر ِخود برمینهند و با ستردن ِرنگ از او خود را نیست میکنند. احترام ِبیقیدوشرط یعنی مرگدادن به دیگری.
- نقد، به عنوان ِاصیلترین شکل ِرویارویی با دیگری، تا جایی که دیگری را چونان معمار ِآگاهی-از-لوگوس ِنفس در برابر ِمن ِسخنگو قرار میدهد، صریحترین شکل ِابراز و اجرای ارزشگزاری به دیگری است. در نقد است که برابرایستایی ِدیگری در مقابل ِسخن ِنفس محقق میشود و این سان "من" خود را در برابر ِوجود ِدیگری مسئول میکند. احترام به حضور ِدیگری – البته اگر بتوان کلیشهی مازوخیستی ِلویناس از عرف ِسروری ِخدایگونهی دیگری را معلق کرد و دیگری را در چارچوب ِمفهومی ِهگلی در نظر داشت – همان در نگاه داشتن ِقاب ِسخناش در زمینهسازی ِگفتوگوست، و پایهی این نگاهداری بر دقت و تیماری بنیاد دارد که در بطناش دیگری همان آگاهی ِمن است. این همترازی ِدیالکتیکی البته زمانی امکانمند میشود که من بتواند همسایهی حدی ِخود را (که توانش ِاو را در جهان-زبان ِخود همهنگام بازمینمایاند و بازتعریف میکند) در دیگری بازیابد. اصل ِاخلاقیای که شأن ِدیگربودهگی را به مثابهی گرانیگاه ِفراگرد ِمعنابخشی ِرابطه برمینهد، برپایهی شکلیابی ِخودآگاهی-در-دیگری است که هستی-برای-من را در مقام ِهدف ِاصیل ِدیگریخواهی به پیش میگذارد. در اینجا، دیگری صرفاً آن ابژهی زرد ِدوری نیست که همانستیاش براساس ِترحم رسم میشود و اعتباراش در سگساعتهای نموری هست میشود که من دیو ِخودمحوری را در پس ِپردهی نوعدوستی رها میکند و من را در به نمایش گذاشتن ِمراقبت از دیگری نام مینهد. دیگری اما در حقیقت همان آگاهندهایست که مرزهای وجودی ِمرا با کشاندن ِموجودیت ِخود در دایرهی سخن و به چالش گرفتن ِهستی-در-من ِمن بر من تصریح میکند. اصالت ِاین دیگری ریشه در دیگربودهگی ِمن برای من در لحظهی اظهار ِمن برای دیگری-چونان-وجههی آگاهندهی-من دارد. نقد، سخن ِبر-گزاری ِاین دیگربودهگی است؛ سخنی که نه من در آن متکلم ِواحد/صدا/دال ام و نه دیگری آن چیزیست که از سر ِابژهوارهگی خنثا و محترم است. دیگری در این جا، آن چیزی است که صدای ِمرا بر من پژواک میکند، مرا بر من بازمیتاباند و این سان صدای ِمن، جملهی من و کلیت ِمن را در برابرم مینشاند و من را در برابرم، در حضور ِدیگری به آزمون میگذارد. اساس ِاین برابرایستاندن – که وجههی تعاملی ِدیگربودهگی بر آن نشسته – به پیشآورندهی آن اصلیست که از قضا ساختبندی ِامروزین ِدیگربودهگی بر نفی ِآن (به بهانهی پاسداشت ِخودمختاری ِدیگری) استوار است: نفی ِسختگیری بر سخن ِدیگری، که همان نفی ِسختگیری بر آگاهی/سخن ِمن و گشادن عرصهی خودمحوری تا امحای ِرد ِحضور ِآنتاگونیستی ِدیگریست...
- احترام برای احترام، با نفی ِامر ِمنفی (دیگربودهگی)، همدست ِباقی ِاصول ِاخلاق ِلیبرال، به بهانهی نگاهداری از حوزهی خصوصی (؟) راه را بر امکان ِهرگونه مواجهه با حقیقت ِنفس میبندد. راست این که چیزی دشوارتر از مواجهه با خود در پرتوی جدیگرفتن ِدیگری ( که تنها در رو-در-رویی نقادانه با او ممکن میشود) نیست؛ چنین مواجههای، در صورت ِکمبود ِهمخمیرهگی و همجنونی و نهبود ِموسیقیای ِپیوند، شیرازهی رابطه را به آنی از هم میپاشد – و از قضا در پرتوی همین ظرافت و شدت باید به امکانمندی ِرابطه (که روز به روز رقیقتر میشود) اندیشید! سردی ِخشنوتبار ِبیاعتنایی ِمضمر در احترام ِبیقیدوشرط، چیستی ِحقارتبار خود را در آن لحظاتی فاش میکند که من درمییابد که با آلودن ِرابطه با مایههای این احترام (لبخند ِعادتی، تعارفات ِاجتماعی و تأییدهای انفعالی) چهگونه خود را تنها و تنهاتر و امکان ِهمباشی با دیگری را دستنیافتنیتر میسازد. با این همه، انسان ِامروز بیحستر و زمختتر از آن است که همبستگی ِاین سردی ِهلاکتبار با وجود ِتنها و روابط ِیخزدهاش را درک کند. او تابع ِاصل ِمقدس ِانسانشناسی ِاقتصادی است که چیزی در آن کاراتر(!) از نادیدهگرفتن ِدیگری به نام ِحرمتگذاری ِمحض نیست.
مهربانا، جانا، عزیزم یار، ای کاش چشمانت مهربانی می دانست.
ای کاش چشمان شوخ و شنگت مروت می دانست.
ای کاش گسستن و بریدن طریقت نبود.
ای کاش ای کاش ای کاش ….
ای غمت زخمه بر روح و جانم، شورت مایه شیدایی ام
مهربانا
بدینگونه بی وفایی و فریبکاری تا کی؟!
به صد بار از هیچ و نیستی ساختمت و جانت بخشیدم
دیگر اما توانم جان بخشیدنت نیست
گو که خود نیز در مرگ و زوالی غریب
محیای تن دادن به نیستی و زشتی و گناهم
دیگر اما مرا در این بیهوده سودن، توانی نیست
دهه ای از عمر را در ابرام و شکیبایی تصویر خیال تو کردن
اینک اما گسستن ناگزیر گشت و نیز بریدن از خیالت
عمری را آونگ عشق و عقل کردم
اینکم بی مهریت، دسیسه ات و بی مروتی ات
ناگزیرم کرده از ره عقل پیمودن
آنچنانکه درعرصه شطرنج زندگی بی رقیب و یکه تاز بوده ام
اینک محیای عزم اندیشیدنی دوباره ام
باشد که به یک نگاه بی تزویر سراسر شور باشم باز
باشد که آشیان پاگرفتن سرودی دیگر باشم
باشد که برای اولین بار اینبار گریختن را و بریدن و گسیختن را از تو آموزم
باشد که شانه هایم مامن سری بی تاب باشد
باشد که باشم برای شایسته ها
باشد که باشم برای بودنها
باشد که بی مهریت را و بی اصالتی ات را
پاسخی کوبنده باشم
رسوایم را با سخاوت بتو می بخشم خواهی دید
من همان تیرم که از چله رها گشته
باشد که قلب پر کینه و پر تزویرت را هدف باشم
مانند همیشه هنوز همان سر سخت یکتایم که همنوردی نیستم
من رو به شبابم و بلوغ
تو اما رو به زوال
هنوز هم مانند همیشه از همه ی این باشد ها رویگردانم اما
ناگزیرم از جور و جفای دد منشانه تو اینبار
بگذار که ایینه ای باشم برابرت
باشد که مرهمی باشم از عشق و اندیشه برای جانهای هر چند کم جان
نیک می دانم که پست ترین ها از تو سخی ترند
باشد که با دمی جان زنده کنم و با دمی جانت بگیرم
باشد که اگر آن خیالات نیک تو بودی در کالبد شایسته ات جان گیری
و اگر آنهمه زشتی و ددی و نامهربانی تو هستی برای همیشه مرگ را میهمانت کنم
من همان هم رزمم که با تک حرکتی گوی و میدان را از رقیب ربوده
اینک اما عدواست سبب رهایم از زندان تاریک غمت
آنهمه ظلمات در بند شیطانی تو بودن
روحی ستبر برایم ساخته، روین تنم باش در تشویش ابدت ای زشتی و شرارت
مرگ تو طلوع زیبایست، پس بمیر و دم نزن ای نخوت و درد
"مولر در سفر ِزمستانیش تنهاست و پریشان. آغاز به سفری میکند که پایانش نمیداند. او معشوقی در دل ِدردناکش دارد که نزدیک است، اما دستنیافتنی. ماندن و درنگکردن بر در ِجایگاه ِمعشوق راه به جایی نمیبرد غیر از پریشانی و دیوانگی. زیباییای که لمسش نمیتوان کرد، در آغوشش نمیتوان گرفت، همآغوشش نمیتوان شد. پس راه ِبیایان ِسرد را به پیش میگیرد تا شاید فراموش کند. در طی ِسفر هر علامتی برای او خاطرهای از معشوق میشود. کوهها، رودها، چمنزاران، درختان، همگی تجلیای میشوند برای باز بهیادآوردن اما زمستان است و سرد و خشک و خالی. برف میبارد و همهجا یخ انباشته. چیزی بهدرستی نمایان نیست. نه صدایی است، نه برگی، نه سبزهای. او همگی را در رویای خود میبیند. آوارگی ِاو آوارگیای در خواب است. زمستان نشان ِسکوت، سکون و خوابآلودگی ِجهان است. پس او زمستان را برمیگزیند تا بخوابد، تا رویای خاطراتش را ببیند."
همراه با یکی از اوپرا های پاوروتی
در تاریکی ِ سترگ ِ این پهنه ی گیتی
فسرده و سرد از غم تنهایی مرگبار می خرامم
رو به سوی سرزمینی دور
"سرزمین نداشته هایم"
از بیشه زار ِ تنهای و درد و حزن در گذرم
ستارگان چشمک زن هر یک در هر جا یادآور برق چشمانتند
من شور و شوق را هماره از چشمان تو می ربودم
بی همتایم یگانه ام دل آرامم
از چشمان فریبایت
تو مهربان و دل آرای ِ عرصه ی اندیشه هایم
تو تک ستاره ی پرفروغ و جاودان آسمان خاطراتم
زمین فسرده ی آن افسانه ی دردناک خشکیده خفته است
اما من سالهاست بر درد بر جان خلیده ی بی تو بودن خو کرده ام
درد ِ تا بن استخوان رسوخ کرده ات
که سخت شیرین است
چونانکه تبها و هذیانهای هر شبه ی عاشقیم را بیاد می آورد
چه زیبا در سکوت در خون خود غلتیدی ای جان
و بوزینگانگی که به سخره ات گرفتند و تکفیرت کردند
سرک کشیدنهای بوزینگانگی که در تجسس بوزینه وار و غریبشان سر از هر گوشه ی زندگیت بر آوردند
مردان اندرز دهی که نابینای عشق تابناک تو بودند
بی که حتی دمی دمی تاب چنین خونخوردنی را داشته باشند
که مرد می خواهد و راد و ابرام و ...
عشقت بینایم کرد و از جهان بی نیاز
همچنانکه از سر ِعصیانی جهان گریز به دردت پناه آورده بودم
و سکوت سهمگین آتشفشان درون
که گاه در فوران اشک و شوق و درد
خموشانه در سوختن جان لمست کردم
ای جاودانه عشق وهمگنانه ی من
می ستایمت که چنین استوار و پابرجایم کردی
و صلابت را بر روحم بخشیدی
من مسرور از چنین دردکهن و استواری
با طرحخندی از غرور
بر جماعت بی ریشه ی چون خس و خاشاک می نگرم
که با سبک سری ای غلطان از زمزمه ی بادگون چرخ دوران به هر سو در گذرند
نفرین زمان بر شما سترونان ِ بی جان باد
ای تک ستاره ی بی همتایم
من با تو پیمانی ناگسستنی در اعماق وجود دارم
که به هر جا می نگرم بازت می شناسم
بازت می یابم تا که هماره هدایتگرم باشی
در گستره ی شب خیز تنهایی هایم
گدازان از شراره ی نگاهت اما فسرده و تکیده در زمستان سرد جهان ِ بی تو
سپیدی برف به هر سو نشسته
سپیدی ای که گویی هر دانه اش از پاکی نگاهت چکیده
بر بستر تیره ی خاک ِ پرتزویر لباس عروسی پوشانیده
ای عروس زمین ای غم ای درد ای افسرنده ی افسانه ها
مرا در برگیر، مرا در برگیر، مرا در برگیر
"مرا چو معشوقه ام در برگیر"
برهمنهی همساز بصورت زیر تعریف می شود.
ترکیب خطی همفازی از حالتهای ممکن سیتم. در مورد سیستم دو حالتی ِ اسپینی می شود.
(1/√2)(| +⟩+|-⟩)
تمام رفتار کوانتومی سیتم بدلیل حضور فیزیکی این برهمنهی است. رفتارهای تداخلی که ساختار کل گرای (اجزا از هم تفکیک ناپذیرند) مکانیک کوانتوم را می سازند.
همسازی: هم نوایی پنهان اجزا و صورتهای مختلف فضای برداری مسئله.
همسازی جایی که ماتریس چگالی غیر قطریست و بر مبنای مجموعه پایه مرحج (پریفرد بیسیس ست) خود توصیف نمی شوند.
من خیلی وقت است دکوهر شدم.
حالت همساز ویژه حالت اپراتور نردبانی بالابر (در مسئله نوسانگر هماهنگ) که یک اپراتور هرمیتی نیست. بنابراین ویژه مقدار این ویژه حالت دارای بخش موهومی است. حالت همساز کمینه ی رابطه عدم قطعیت را ارضاء می کند. حالت همساز در فضای مکان و نیز تکانه با یک بسته موج گوسی نمایش داده می شود. این بسته موج کاملا رفتار حرکت کلاسیکی ذره در پتانسیل هارمونیک را دارا هستند و بدون گسترده یا منقبض شدن و با شکل ثابت خود به حرکتی مانند نوسان گلوله ی متصل به فنر ایده آل ادامه می دهند.
اگر حالت همساز را بر اساس ویژه حالتهای انرژی بسط دهیم ضرایب بسط تابعی از عدد کوانتومی ترازهای انرژی خواهند بود. این ضرایب که دامنه ی احتمالات هستند وقتی توان دو می رسند تعبیر احتمال را می یابند. تابع احتمال حاصله نسبت به N یک توزیع پواسون خواهد بود.
بحث همسازی در کوانتوم مکانیک بسیار ساده و شگفت انگیز است که در بالا تنها تعریف آن را با ریاضیات دبیرستانی بسیار ساده اش به ساده ترین بیان ممکن آورده ام. برای تعبیر ساده و زیبایی از همسازی در جهان اطراف ِما به مطلبی از دکتر شفیعی عزیز ارجاع می دهم.
خازع چشم تو بودست منه سودایی مست
بس پریشانی و تشویش که از روی تو است
تا تو پا گیری و یکی غنچه نو رسته دهی
وین سراپای حضورم همه در شوق شکست
نازم آن عشوه و شوکت که تو آغازیدی
مه سمیمین و فلک نی نه بدانسان بودست
شمع و پروانه همی دیوانه ی روی تو اند
تا تو خندیدی به یکباره جهان آشفته ست
عطر پاکی وجودت در فضا آگنده ست
سبزی و لطف نگاهت همه جا گسترده ست
نازنین جانی و جانان جهان در جان تو
خوش شمیمی و جهان واله و حیران تست
برو ای زاهد ِ بدبین و بر یار ِجان خرده مگیر
تو چه دانی که اسرار نهان چون بودست
میلها سمت و سوی حرکت ما را تعیین می کند. نیازها را میلها تعیین می کنند. میل ابژه ی نئومنون یست که در ارتباط تنگاتنگی با کالبد انسان دارد. ما همیشه قادر به ارضاء خود نیستیم پس به تعبیر شوپنهاور هماره در حال شکنجه شدن به واسطه امیالمان هستیم مگر آنکه طریق رهیدن و رستن پیشه کنیم.
عبارت فوق را در تعبیری وارای فلسفه ی شوپنهاور تبیین می کنم. میل رانه ما در جهان هست هاست. احساسات و عواطف که وجهی از میل در ما هستند اجتناب ناپذیرند. راه تعالی یا رهیدن و رستن سرکوب میل نیست بلکه هدایت میل است و پروراندنش، کنترل و به نظم کشیدنش. عشق با یک فوران غول آسا آغاز می شود. اما هدایت این حس عظیم ناممکن نیست. آزموده بودن یعنی ادراک و تجربه از این حس زیبا و بی نظیر (به طور کلی میلها و خواستها و حسها). حس شاعرانه گی یک میل هدایت شده ی متعالیست. عشقی متعالی نیز وجد و شوق می آفریند چرا که با درک و تجربه ی تعلقها به وارای آنها نظر دارد. بهمین سبب عشق نکوهیده همان میلی ست که در تعلقات ریشه دارد و رنج و ناملایمت می آفریند. عشق بلوغ یافته و متعالی رستگاری (رهایی از تعلقات) و سعادت (وجد و شور و شوق درونی) می آفریند، میل هدایت شده نیز. این طریق را نیوشایی می نامند، تجربه عمیق درونی در بستری از حکمت آموزی.
بدین دلیل شاعرانه گی معادل حمکت آموزی و خردورزی است. شاعرانه گی اندیشه کردنی بسیار خلاقانه ست که بی نیوشایی میسر نمی شود.
ابیاتی از درسا که بر روح و روان می نشیند. می خواهم بسی زمزمه کنم این ابیات شیوا را که از روح زیبای ـ عزیزی اهل دل برخاسته و لاجرم سخت بر جان نشیند. کسی که چشمه زلال درونش دائما در قلیان است و کلام شاعرانه اش مدام بر قلب و اندیشه و زبانش جاری و ساری.
بیگانه
تک نگاهی کردمت واله و دیوانه شدم
آه یارب زائر هر شب بتخانه و میخانه شدم
این چه رسم عاشقی باشد که هردم رنج او
اشک را هدیه کند بنده چه بیگانه شدم
با تو گویم
دوست داری با تو گویم از دل تنها و بی سامان خویش
از شب ماتم زده فردای بی پایان خویش
دوست داری گویم و دانی فریبی بی سبب
برده است عشق و حیات و مذهب و آیین و کیش
با -که- گویم زندگی سرشار مکر و پستی است
بر دلم زخمی زده رنج زمانش برده پیش!
با تو گویم اسرار عشق و مستی. هان چون تو روشن ضمیری در کارگاه هستی.
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما در دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل رنج غم عشق بما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع ز خیالی ز تو بودیم چو حافظ یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم
ای دوست نگاری و سخن نیک بدانی
چون چشمه زلالی و تو دائم در قلیانی
حیرت زده ی آن همه احســـــاس نابم
گو در تب و تابی و به صد شوق زبانی
تا که با سر به مشقّت دو سه خطی بنویسم
بینم که تو چون رود روانی و پویا برانی
زان پس که رخ شیدات در آب روان دیدم
دانم که مهر آشنایی و دائم در سیلانی